...و خداوند عشق را آفرید
رودها در جاری شدن ... و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
... کوهها با قله ها ...
و دریاها با امواج معنی پیدا می کنند و انسانها...
... همه انسانها با
عشق
...فقط با عشق معنی پیدا می کنند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رودها و علفها می میرند...
دریاها و امواج می میرند ...
کهکشان ها و حتی انسانها نیز...
فقط خدا و عشق نمی میرند
...خدا که عشق است و عشق که خدا...
اینگونه است که ابدیت و جاودانگی معنی پیدا می کنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ولی خودمونیم!! ...و خداوند عشق را آفرید خورشید را کشت !!!
نظر شما چیه ؟![]()
![]()
کلید اسرار
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کرد میگوید:
ما لحظات را سپري كرديم تا به خوشبختي برسيم
دريغ كه خوشبختي لحظاتي بود كه سپري كرديم.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
البته با صدای عصار قشنگ تر میشه!
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
قلب بزرگ
سعی کن کسی رو دوست داشته بشی که قلب بزرگی داشته باشد، تا
مجبور نشی برای جا گرفتن در قلبش خودت و کوچیک کنی!


